پان

لینک ها


راسو


هه لو


استاد شیطان


هوس مبهم



harmony talk


Stillness Radio  




 

دوستت می دارم بخاطر دست‌های کوچکت 

_ به کوچکی فاصله‌ی  ر تا سی بمل _

کاش دست‌های من به بزرگی دست‌های راخمانینف بودند

_ از دو تا فا در اکتاو بعدی_

دست‌هایت در اکتاوِ بزرگِ دست من گم می شد

 و من تو را در نت‌های باس می نواختم...

 


paan


سمفونی شهر

پیاده‌روی امروز خیلی چسبید! معلوم شد که سهروردی می تواند از بام تهران خیلی

جذاب‌تر باشد. به‌ویژه با همراهی رنگ صدای نورا جونز.هرچند که مرا به یاد خیابان های

خلوت ولی زنده‌ی شهر های تمیز می اندازد.حتی در تم‌های صولانی بلو که می خواند.

آقای درویشی گفته بود روزی سمفونی تهران را می سازد.با تم‌های کج و کوله و

هارمونی‌های اشتباه.آنگونه که شایسته‌ی روحیه‌ی تهران باشد.

  کوارتت تهران کریستف رضاعی اصلا آن چیزی نبود که من فکر می کردم باید

باشد.بعضی آهنگسازها انگار فقط از توی ماشین‌هایشان تهران را نگاه کرده‌اند.

با این همه فکر می کنم شهر زیباست.

با همه‌ی زشتی هایش زیباست.

 


paan


دست به جان می رسد!

گفته بودی که آشنای منی

من گفتم اگر" کلیدی کنی دندانه می شوم"

حتی اگر همه‌ی درها رو به مرگ باز شود

بی که داوری در کار باشد

گفته بودی " تا نمیری مپندار که مردانه شوی!"

می خواهم بمیرم ولی تکلیف این‌همه کارهای نصفه نیمه و اینهمه شاگرد و نغمه‌ی

نانوشته چه می شود؟

هنوز شماره‌ی دوی راخمانینف گیجم می کند.چه برسد به سه.

چرا مرگ مرا این‌همه دوست دارد؟

من حرفی ندارم٬

 نمی خواهم مردانه شوم. ولی اگر تو جان می خواستی می دادم

نمی خواهی...


paan


از زبان حافظ

کارم ز دور چرخ به سامان نمی رسد

                          خون شد دلم ز درد و به درمان نمی رسد

با خاک راه راست شدم همچو باد و باز

                             تا آب روی می رسدم نان نمی رسد

پی پاره‌ای نمی کنم از هیچ استخوان

                                تا صدهزار زخم به دندان نمی رسد

جانم ملول گشت به دل راستان ولی

                             بیچاره را چه چاره چو فرمان نمی رسد؟

از آرزوست گشته گرانبار غم دلم

                                     آوخ کارزوی من آسان نمی رسد

....


paan


کدکنی

سوگوارانِ تو امروز خموشند همه

که دهان‌های وقاحت به خروشند همه

گر خموشانه به سوگ تو نشستند رواست

زانکه وحشت‌زده‌ی حشر وحوشند همه!

آه از این قوم ریایی که در این شهر دو روی

روزها شحنه و شب باده فروشند همه

باغ را این تب روحی به کجا برد که باز

قُمریان از همه سو خانه به دوشند همه؟

ای هر آن قطره از آفاق هر آن ابر ببار

بیشه و باغ به آواز تو گوشند همه

                                            کدکنی

 


paan


نامه‌ی شاگردم!

 

 

آقای لتفی من شما را دوست دارم

آفای لتفی من فکر می کنم شما من را دوست ندارید

آقای لتفی مادرم با شما یک کاری دارد لتفن از او بپرسید

 

آقای لتفی شما بهتریم معلم من هستید

من قول می دهم بهترین کسی باشم که پیانو می زند

آقای لتفی شما نور دنیای دل من هستید

 


paan


شیراز

چند روزی آفتاب شیراز نوشیدم!  جز من و سعدی کسی نبود.حافظ بد‌جوری سرش

شلوغ بود.بوی یشم و نارنج دوست دارند توی شیراز همیشه با هم این طرف و آن طرف

بروند.و سروها عاشق هم آغوشی های بی پایان زیر آفتابند.مثل من و سعدی!

که دوست داریم ابرهای کوچک تابستانی از زیر بغلمان رد شوند.

 

چیزی ندیدم و خاطره‌ای نیندوختم که بنویسم. فهمیدم دیگر چشمم  زیاد دلش نمی

خواهد چیز‌ها را ببیند! چند رویای قدیمی را به هر منظره‌ی تازه‌ای ترجیح می دهد.کاری

هم از دست من ساخته نسیت.گاهی احساس می کنم سنگ‌ها به چشمم خیره می

شوند.یا سایه‌ی سرو‌ها یک لحظه از آن می گذرد.گاهی هم ابر ها اشتباهی می روند

توی چشمم. 

فاصله‌ی پلک‌ها و چشم‌هایم روز به روز زیادتر می شود.آنقدر که پلک ها را به سختی

می بینم.بدون پلک هم که نمی شود خوابید! تا چشم روی هم می گذارم از آن بالا، از

سقف پلک‌هایم یک آندانته ی سل ماژور با صدای ویولن تاب می خورد و به سوی

چشمانم می آید... می چرخد و می آید...

شالاپ!

صدای اشک صدای ویولن را می بلعد!

 


paan


 

اینجوری بود که روزگارم تو تنهایی می گذشت٬ بی اینکه راستی راستی یکی رو داشته

باشم که باهاش چند تا کلمه حرف بزنم


paan


 

همیشه دل اندر غم مهر اوست

شب و روزم اندیشه‌ی چهر اوست

کجا آن‌همه بند و پیوندِ ما

کجا آن‌همه عهد و سوگندِ ما؟

کجا آن‌همه روز کردن به شب

دل و دیده گریان و خندان دو لب؟

چو از ابر بینم همی باد و نم

ندانم که نرگس چرا شد دُژم

****

****

****
باد حسابی قاطی کرده انگار.آوازش پر از نت های فالشه.انگشتاش

اشتباهی میرن جاهایی که نباید برن! کلاویه های سیاه و سفید رو

اشتباه می گیرن حتی.و لابد گرد گل لاله رو توی حقه‌ی پامچال می

ریزه.یا شاید اسپرم های یه گربه‌ی پیر رو میده به نرگسایی که دیگه

منتظر مُردنن!


بادی آشفته‌‌تر از این ٬ بی شامه‌تر از این کی دیده؟

چیزی داره می تپه و جان جهان رو در آستانه‌ی این بهار بی موقع و بی

حوصله می آشوبه.

آشوب طوفان ها همه رو گیج می کنه.همه چیز رو. آواز ها توی حنجره ها

می مانند و می گندند. لب از یاد برده که چطور نت ها و واژه ها رو در هم

می آمیخته...

چطور عشق بازی می کردیم؟ چطور معنی آرزویی رو در لبخندی می

ریختیم؟ چطور با درک وزن واژه هایی که در نگاهی پرواز می کردن می

مردیم و از نو به جهان می آمدیم...؟

شب و روز ٬ روز و شب میشه بهش فکر کرد.به این آشوب٬ این طوفانی

که وزید و آنچه را که نباید٬ روفت و با خودش برد.

جهان تُهی مانده.بهارِ وقت‌ناشناس مثل هر سال در راهه و خودش رو

موظف می بینه برابر نظم خلل ناپذیر و احمقانه‌ی تقویم سر خم کنه.

این گیجی هر لحظه کلافه کننده‌ تر میشه.و دریغ ! تنهایی یه کابوسه که

همه‌ی پاسخ ها رو می بلعه!

 


paan


 

با باد می خوانی که باد تنها نباشد٬ با باران می گریی تا باران تنها نباشد٬ با شراب پیر

 می شوی٬ با پرستو پرواز می کنی٬ با رود به دریا می ریزی... برای تنهایی من چه

 باقی می ماند؟ کمی لبخند که از لب هایت این طرف و آن طرف ریخته٬ چند واژه‌ی

کوچک و یک ممه!!


paan
.