همیشه دل اندر غم مهر اوست
شب و روزم اندیشهی چهر اوست
کجا آنهمه بند و پیوندِ ما
کجا آنهمه عهد و سوگندِ ما؟
کجا آنهمه روز کردن به شب
دل و دیده گریان و خندان دو لب؟
چو از ابر بینم همی باد و نم ندانم که نرگس چرا شد دُژم
****
****
****
باد حسابی قاطی کرده انگار.آوازش پر از نت های فالشه.انگشتاش
اشتباهی میرن جاهایی که نباید برن! کلاویه های سیاه و سفید رو
اشتباه می گیرن حتی.و لابد گرد گل لاله رو توی حقهی پامچال می
ریزه.یا شاید اسپرم های یه گربهی پیر رو میده به نرگسایی که دیگه
منتظر مُردنن!
بادی آشفتهتر از این ٬ بی شامهتر از این کی دیده؟
چیزی داره می تپه و جان جهان رو در آستانهی این بهار بی موقع و بی
حوصله می آشوبه.
آشوب طوفان ها همه رو گیج می کنه.همه چیز رو. آواز ها توی حنجره ها
می مانند و می گندند. لب از یاد برده که چطور نت ها و واژه ها رو در هم
می آمیخته...
چطور عشق بازی می کردیم؟ چطور معنی آرزویی رو در لبخندی می
ریختیم؟ چطور با درک وزن واژه هایی که در نگاهی پرواز می کردن می
مردیم و از نو به جهان می آمدیم...؟
شب و روز ٬ روز و شب میشه بهش فکر کرد.به این آشوب٬ این طوفانی
که وزید و آنچه را که نباید٬ روفت و با خودش برد.
جهان تُهی مانده.بهارِ وقتناشناس مثل هر سال در راهه و خودش رو
موظف می بینه برابر نظم خلل ناپذیر و احمقانهی تقویم سر خم کنه.
این گیجی هر لحظه کلافه کننده تر میشه.و دریغ ! تنهایی یه کابوسه که
همهی پاسخ ها رو می بلعه!